شوک دیگری در بیستمین روز پاییز
به نام خدا
با اشرفی سری به احمدی و جعفری زدیم وخرید کردند با همسرش و بعد به دیزی معروفی که قول داده بودم بردم اگرچه دو نفر بودیم و دیر هم نرفتیم اما چون جمعه بود بعد از ما زود تمام شد و بعدش طبق معمول خوابم گرفت!!!- دنبال عمران رفتیم و با او سری به کارخانه نزدیک منزل خسرو زدیم و اشرفی خرید کرد؛ در همان موقع برادرم و بعد خواهرم زنگ زد و از وخامت حال پدرم گفت و استرس وهیجانی که به مادرم وارد شده است؛ بسیار متاثر وشوک زده شدم گرچه با کهولت سن پدرم همیشه آماده خبر ناگواری هستم اما بازهم شدیدا مرا بهم ریخت و سری به خسرو زدیم و مادرم هم زنگ زد بیشتر متاثرم کرد زیرا بسیار بهم ریخته بود وبعد با خانواده و عموو حسین تماس گرفتم و او هم رفت پیگیری کرد و در بیمارستان بستری شد وهرچند با تماس های مکرر گفتند حالشان بسیار بهتر شده است ولی خودم حالم کمی منقلب شد وبعد خسرو هم بسیار گریست و بسیارصادقانه وبیشتر منقلبم کرد؛ اشرفی گفت حدود ۱۵ سال است او را ندیده بود؛ بعدا متوجه شدم از دیشب همه خانواده درجریان بیماری پدرم بوده اند جز من!-خاله و پدر فاطمه هم تماس گرفتند واحوال پرسی کردند و دوستان و همسایگان هم پیام دادند و از لطف یکایک آنان ممنونم- تولد زینت را هم تبریک گفتم وآرزوی سلامتی برایش دارم - عبادی هم پیامکی سوالی داشت که گفتم همه اینها کلاهبرداری است وتوجه نکند- سال درگذشت دوستم حجت خواجه زاده است که به روال سالیان گذشته برای خواهرش و پسرش پیام فرستادم و به روح بزرگش درود فرستادم بسیار خوشحال شدند هنوز یادم هستند-آمین ومادرش را دیدم که بیمار ورنجور اند وبسیار متاثر تر شدم.