روزنوشت جمعه ای و کمر درد
به نام خدا
همسرم که برای دیدن سوسی رفته بود آمد- یکی از منسوبینم شاید متاثر از ناراحت بودن از من از شوخی وسر به سر گذاشتن آرمان با آمین ناراحت بود؛ با اینکه به آرمان گفته بودم تو شوخی میکنی وسر به سر این بچه میگذاری اما شاید دیگران چنین برداشتی نکنند بازهم به آرمان تذکر دادم؛ با اینکه میدانم بسیار بسیار به او علاقه دارد- کمردردی چند روز است بر من عارض شده که امروز کمی بیشتر درد داشت وبنظرمیرسد باید توصیه را گوش دهم واستخر بروم وراه بروم- مجلس سالگرد داماد نجفی زاده رفتم و خودش را هم دیدم واحوال پرس شدم- سری به شهرام زدم که در بیمارستان بستری است وآمین را هم بردم که اجازه ندادند اورا ببیند وحالش بهتر بود با پزشکان متخصص دیگری هم برایش مشورت کردم ودیگر خودشان باید تصمیم مناسب بگیرند؛ جلوی بیمارستان دیدم چند نفر برای یک خانم آهنگ میزنند وکیک تولد گرفته اند که تولدش بود واو را غافلگیر کردند؛ خیلی خوشحال شدم از این کارشان؛ من هم به آن خانم یک هدیه دادم که گویا مامای آن بیمارستان بود؛خوشحالی شان مضاعف شد- سعید زنگ زد وضمن مشورت برای بیماری های دوشهرام؛ گفت خواب آقای قاسم سلیمانی را دیده که به او گفته شهادت میدهم مسعود ما پاک بود؛ ومتعجب بود که قاسم سلیمانی وبرادرِ مرحوم ما چه نسبتی داشته و راز این خواب چیست؟- صبری احوال پرسی کرد- ابوالفضل در حرم رضوی بود و تماس گرفته بود که من هم عرض سلام کنم که موفق نشدم صحبت کنم وشب پیام دادم وتشکر کردم- آرش هم از صدور نظر کارشناسی پرونده شان گفت که قرار شد پدرش برود بگیرد- قانون هم از ادامه قطعی آب گفت که باید فکری برای یک مخزن آب کند- حسین هم فیلم سرقت گوشی خودش در مصلی ونمایشگاه را فرستاد؛ واقعا عجیب بود آدمی با آن چهره واستایل دزد از کار درآمده.