به نام خدا

رفتم کوچه جاجرودی را ببینم که در جنگ اخیر موشک باران شده؛ واقعا صحرای محشر بود وهمچنان آوار برداری میکردند، سخت متاثر شدم بخصوص پس از شنیدن و دیدن عکس های شهدای دانش آموز، هم بمباران شده وهم به خانه ای راکت زده اند، مردم هم می آمدند و عکس و فیلم می گرفتند و متاثر میشدند- در ادامه مسیرم رفتم به یک ماست بندی که شیربرنج و لبنیات خوبی در حوالی دروازه شمیران شنیدم دارد و محله آنجا و مغازه و فروشنده همه خوب بودند و مهربان و خرید هم کردم، در فضای مجازی مطلع شده بودم واین قدرت تبلیغات است- سری به یکی از دوستان زدم و ناهار هم خدمت ایشان بودیم ومشورت هایی داشت که در حد خودم راهنمایی کردم- با شاهین هم قرار داشتم که با اندکی تاخیر رسیدم واز تلاش واراده اش تقدیر کردم ودر سه مورد راهنمایی میخواست ومشورت که راهنمای کردم وباید دید چه میشود؟ ویکی دیگر از دوستان را هم در همان حوالی جداگانه دیدم و از دیدنش خوشحال شدم وبخصوص اینکه گفت پیگیر آن جوانی شده که دنبال کرده بود و حل شده است وجالب اینکه در محلی که قرار داشتم تابلوی وکیلی را دیدم که غالباً در دادسرا می دیدم ونمیدانستم دفترش اینجا هست و زنگ زدم وبهانه ای شد که تلفنی هم با او صحبت کردم واحوال پرسی- تولد مودب و فرشته وعباس را هم جداگانه پیام دادم و تبریک گفتم- فروردین تماس و بازهم کلی مطالب و توضیحات داشت و عدول از ادعای اینکه مشکل او حل شده که چندان توجه نکردم وسرهم از حرفهایش در نمی آورم- حاذقی مشورت کرد برای کاری که با دکتر سیاوش مشورت کردم- مهندس از امیدیه هم پیام داد و احوال پرسی کرد- قیم برای پرونده اش مشورت کرد که همچنان گفتم باید مراجعه حضوری کند ولی توجه نکرده- مادرم احوال پرسی کرد وتشکر کردم از لطف او- از ایمان حال نورالدین را پرسیدم که گفت باید آنژیو کند -سهام هم از مشکلات و ناراحتی هایش از پیمان گفت ومشورت کرد.